فصل اوّل : در احرام عمره است

فصل اوّل : در احرام عمره است

باب اوّل : در افعال عمره است

و در آن، پنج فصل است:

فصل اوّل : در احرام عمره است

و در آن، چند مقصد است:

مقصد اوّل : در مستحبّات قبل از احرام و در احرام و بعد از آن است و مکروهات احرام

بدان که مستحبّ است در وقت اراده احرام، مهيّا شدن از براى احرام، به تنظيف بدن و گرفتن ناخن و شارب و ازاله موى زير بغل و موى عانه به نوره و غُسل احرام.و اگر بعد از غسل، بپوشد يا بخورد چيزى را که از براى مُحرِم جايز نيست، مستحبّ است اعاده غسل. و جايز است مقدَّم داشتنِ غسل بر ميقات، هرگاه بترسد که آب در ميقات نيابد( قيد بودنِ خوف، مورد تأمّل است)؛ و اگر مقدّم داشت و بعد از آن آب در ميقات يافت، مستحبّ است اعاده آن. و اگر اوّل روز غسل کند، از براى شب کافى است و هم چنين عکس. و اگر حدث اصغر واقع شود، اعاده آن نمايد. و چون غسل کند، اين دعا را بخواند:

«بسم اللّه وباللّه أللّهم اجعله لي نورا وطهورا وحرزا وأمنا من کل خوف، وشفاءا من کل داء وسقم. اللّهم طهِّرني، وطهِّر قلبي، واشرح لي صدري، وأجر على لساني محبتک ومدحتک والثناء عليک، فإنه لاقوة لي الاّ بک، وقد علمت أنّ قوام ديني التسليم لک والاتباع لسنة نبيک ـ صلواتک عليه وآله ـ.»

دعاى وقت پوشيدن جامه احرام

و چون جامه احرام بپوشد، يکى را لُنگ کند و ديگرى را ردا کند و بگويد:

«الحمد للّه الذي رزقني ما اُواري به عورتي، واُوءدّي فيه فرضي، وأعبد فيه ربي وأنتهي فيه إلى ما أمرني. الحمد للّه الذي قصدته، فبلغني وأردته، فأعانني وقبلني، ولم يقطع بي ووجهه اردت، فسلّمني، فهو حصني وکهفي وحرزي وظهري وملاذي ورجائي ومنجاى وذخري وعدتي في شدتي ورخائي.»

وقت استحباب وقوع احرام

و مستحبّ است که احرام را عقب فريضه ظهر واقع سازد؛ و اگر نباشد، فريضه ديگر؛ و اگر نباشد، عقيب نماز قضايى واقع سازد؛ و اگر نماز قضا نداشته باشد، عقيب شش رکعت نماز و اقلّ آن، دو رکعت است، در رکعت اوّل، بعد از حمد، «توحيد»، و در ثانى سوره «جَحْد» بخواند؛ و چون از نماز فارغ شود و بخواهد نيّت احرام کند، حمد و ثناى الهى نمايد و صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستد و اين دعا را بخواند:

«اللّهم إني أسألک أن تجعلني ممن استجاب لک وآمن بوعدک واتّبع أمرک، فإنّي عبدک وفي قبضتک، لااُوقى الاّ ما وقيت ولا آخذ الاّ ما أعطيت، وقد ذکرت الحج فأسألک أن تعزم لي عليه على کتابک وسُنة نبيک ـ صلواتک عليه وآله وتقويني على ما ضعفت، وتسلم لي مناسکي في يسر منک وعافية، واجعلني من وفدک الّذي رضيت وارتضيت وسميت وکتبت. اللّهم إني خرجت من شقة بعيدة، وأنفقت مالى ابتغاء مرضاتک. أللّهم فتمم لي حجتي وعُمرتي. أللّهم إنّي اُريد التمتّع بالعمرة إلى الحجّ على کتابک وسنة نبيک ـ صلواتک عليه وآله ـ فإنْ عرض لي عارض يحبسني، فحلني حيث حبستني لقدرک الذي قدرت على. اللّهم إن لم تکن حجة فعمرة احرم لک شعري وبشري ولحمي ودمي وعظامي ومخي وعصبي من النساء والثياب والطيب. أبتغي بذلک وجهک والدار الآخرة.»

و چون نيّت احرام کند، سنّت است که تلفّظ به آن کند، و مقارن نيّت بگويد:

«لبّيک اللهم لبّيک، لبيک لا شريک لک لبيک، إنّ الحمد والنعمة لک والملک لاشريک لک لبيک، لبيک ذا المعارج لبيک، لبيک داعيا إلى دارالسلام لبيک، لبيک غفار الذنوب لبيک، لبيک أهل التلبية لبيک، لبيک ذاالجلال والإکرام لبيک، لبيک تبدئ والمعاد إليک لبيک، لبيک تستغني ويفتقر إليک لبيک، لبيک مرغوباً ومرهوباً إليک لبيک، لبيک إله الحق لبيک، لبيک ذاالنعماء والفضل الحسن الجميل لبيک، لبيک کشاف الکرب العظام لبيک، لبيک عبدک وابن عبدک لبيک، لبيک ياکريم لبيک.»

و مستحبّ است اين فقرات را نيز بخواند:

«لبيک أتقرّب إليک بمحمّد وآل محمّد لبيک، لبيک بحجة أو عمرة لبيک، لبيک وهذه عمرة متعة إلى الحج لبيک، لبيک أهل التلبية لبيک، لبيک تلبية تمامها وبلاغها عليک.»

و سنّت است بلند گفتن تلبيه اگر مرد باشد؛ و مکرّر گفتن، وقت بيدار شدن از خواب و عقب هر نماز واجب و سنّت و وقتى که بر شتر سوار شود و شتر برخيزد و وقتى که بر تلّى بالا رود يا به سراشيبى پايين آيد، و وقتى که به سواره برسد؛ و در سحرها بسيار بگويد، هر چند جنب يا حايض باشد.و تلبيه را قطع نمىکند در عمره تمتّع تا آن که خانههاى مکّه را ببيند؛ و در حجّ تمتّع، تا پيشين روز عرفه.

و بدان که مکروه است احرام در جامه سياه، بلکه بعضى مطلق رنگ را گفتهاند، لکن ظاهر بعضى اخبار معتبره، عدم کراهت رخت سبز است؛ و مکروه است که بخوابد در رخت سياه و بر بالش سياه و در رخت چرک. و اگر در احرام چرک شده، بهتر آن است که نشويد تا مُحِلّ شود. و مکروه است استعمال حنا( جواز آن براى زينت، مورد تأمل است. و اظهر جواز استعمال آن است قبل از احرام، هر گاه اثر آن باقى بماند تا حال احرام.) هر چند نه به قصد زينت باشد؛ و دخول حمّام؛ و ساييدن بدن؛ و لبّيک گفتن در جواب کسى که او را آواز کند؛ و استعمال رياحين( خواهد آمد تقويت ايشان حرمت را وفاقا با آنچه منسوب به مشهور است در «حدائق»؛ لکن حرمت در غير طيبِ مسلّم الحرمه ـ مانند مسک و زعفران و عنبر و کافور و ورس ـ معلوم نيست، بلکه جواز آن شمّا و استعمالاً، خالى از وجه نيست، اگر چه احتياط در اجتناب عامّه بوى خوش است.). و بعضى الحاق فرمودهاند شستنِ سر به سدر و خطمى، و شستنِ بدن به آب سرد، و مبالغه در مسواک کردن، و ساييدنِ رو، و مصارعه، يعنى کشتى گرفتن.

مقصد دوم : در مواقيتِ احرام است

بدان که محلّ احرام بستن که آن را «ميقات» مى نامند، مختلف مىشود به اختلاف طرقى که مکلَّف از آنها عبور مى کند و به مکّه مى رود.

ميقات از طرف مدينه منوره: مسجد شجره

پس کسى که راهاو ازمدينه منوَّره باشد، ميقات او «مسجد شجره» است وآن را «ذوالحليفه» مى گويند. و جايز است از براى او در وقت ضرورت ( و جواز احرام از مسجد شجره در اين صورت با فعل مضطرٌّاليه و فداء، مورد تأمّل است. و اقرب جواز عدول اهل مدينه است از مرور به «ذى الحليفه» براى احرام از «جحفه» اختيارا و افضل ترک عدول است. و آيا صحيح است احرام از جحفه اختيارا اگر چه آثم به [ واسطه ] تأخير از مسجد شجره است؟ خالى از تأمّل نيست با امکان مراجعت به ميقات اوّل.)، تأخير احرام تا ميقات اهل شام.

ميقات از طرف عراق و نجد: وادى عقيق

و کسى که از راه «عراق» و «نجد» برود، ميقات او «وادى عقيق» است، [ که [اوايل آن را «مسلخ» مى گويند و اواسط آن را «غُميره» و اواخر آن را «ذات عِرْق» که احرام گاهِ عامّه است. و افضل، احرام است از مسلخ، اگر به طور يقين معلوم شود؛ و الاّ تأخير احوط است تا يقين کند( يا ثابت شود به نحو معتبر اگر چه از ناحيه سوال اهل خبره و اطّلاع باشد، چنانکه خواهد آمد.) که در «وادى عقيق» رسيده، و احوط آن است که(و قول به خلاف مشهور و حکم به خروج ذات عرق از عقيق و ميقات، ضعيف است.) تأخير نکند تا به ذات عِرْق؛ بلکه بعضى از علماى ما جايز نمى دانند تأخير را. و اگر تقيّه اقتضا کند تأخير را تا به «ذات عرق»، پيش از رسيدن به آن جا، نيّتِ احرام کند( براى طلب افضل که احرام از اوّل عقيق است.) و تلبيه را به اخفات گويد و رخت خود را در نياورد، و اگر ممکن شود در بياورد در مخفى و جامه احرام مى پوشد و باز آن را درمى آورد و رخت خود را مى پوشد و به جهت آن، فديه مى دهد، چنانچه خواهد آمد؛ و جامهاى نپوشد تا به ذات عرق رسد، آن وقت جامه احرام را بپوشد و اظهار کند که الحال محرم مى شوم.

ميقات از طرف طائف و يمن: قرن المنازل و جحفه

و کسى که راه او از «طائف» باشد، ميقات او «قرن المنازل» است. و کسى که از راه «يمن» برود، ميقات او «يلملم» است که اسم کوهى است؛ و کسى که از راه «شام» برود ميقات او «جُحْفه» است، (به تقديم جيم بر حاء مهمله).

و بدان که احوط و اقوى، لزوم تحصيل علم است به اين اماکن. و اگر علم ممکن نباشد، بعيد نيست اکتفاى به ظنّ حاصل از پرسيدن اهل معرفت به اين اماکن.

و کسى که منزل او نزديکتر از اين مواقيت به مکّه باشد، ميقات او منزل او است. و کسى که از راهى عبور کند که به هيچ يک از مواقيت خمسه مذکوره عبور نکند، احوط در حقّ او( و اقوى کفايت احرام اوّل است. و اگر در طريق او محاذات علميّه يا ظنيّه نباشد، احوط ذهاب به سوى ميقاتى يا محاذات آن است؛ و محتمل است جواز احرام از اوّل احتمال و تجديد آن در مقدار اقرب مواقيت به مکّه.) آن که احرام ببندد محاذى ميقاتى که اقرب به سوى او مى باشد، هر چند که دورتر از ديگرى باشد به مکّه و بعد از آن تجديد احرام کند در موضعى که محاذى ميقاتى باشد که نزديکتر است به مکّه از آن ميقات سابق؛ و اگر علم به محاذات، ممکن نباشد، ظاهرا کفايت مظّنه است؛(در صورتى که موجب اطمينان يا حاصل از سوال اهل آن محلّ باشد، على الأحوط.) و بعضى گفته اند احرام مى بندد آن موضعى که قبل از آن احتمال محاذات ندهد. و احوط از براى اين شخص، مرور بر يکى از مواقيت است و احرام از آن جا.

و بدان که کسى که عذرى از براى او از احرام بستن در ميقات خود به سبب فراموشى، يا عذرى ديگر،( که مسوّغ ترک باشد ولو ظاهرا از قبيل مرض و جهل به موضوع بدون تقصير. و ظاهر لحوق جهل به حکم است با عدم تقصير، در آنچه مذکور شد، و بعيد نيست محکوميّت اغماء چنانچه متعقّب به افاقه قبل از حرم يا بعد از دخول آن قبل از فوت حجّ باشد، به حکم مرض از حيث وضع و اجزا. و کسى که موظّف است به خروج از حرم و احرام از خارج نه ميقات، احوط آن است که اگر عذر او جهل به حکم بوده با عدم تقصير، به مقدار ممکن از حرم دور شود براى احرام. و در همه صور، رعايت عدم فوت حجّ، بايد بشود. و رعايت احتياط مذکور که بُعد از حرم باشد به مقدار عدم فوت حجّ، در ساير عذرها، ترک نشود.) روى دهد، پس بعد از زوال عذر، اگر ممکن باشد برگشتن به ميقات، برمى گردد و الاّ احرام از همان جاى خود مى بندد، مگر آن که بعد از دخول حرم، زوال عذر شود، پس واجب است که از حرم بيرون رود با تمکّن و الاّ از جاى خود احرام مى بندد.

فراموشى احرام

و اگر فراموش کند احرام را و به خاطرش نيايد مگر بعد از اتمام جميع واجبات( و هم چنين است جهل موجب عذر.)، پس جمعى آن عمره را باطل مىدانند، و بعضى آن را صحيح مىدانند، و اين قول بعيد نيست،( محلّ تأمّل است صحيح بودن غير حجّ.) و احوط اوّل است.

ترک عمدى احرام و جهل به احرام

و اگر کسى عمدا ترک کند احرام را و ممکن نشود او را تدارک او از ميقات، پس اقوى فساد عمره اوست، اگر چه احوط احرام است(. اين احتياط ترک نشود.) از هر مکانى که ممکن باشد مثل ناسى، و اتيان به عمره است و قضاى آن بعد از آن؛ و اما جاهل، پس اقوى( يعنى با احرام از محلِّ رفعِ جهل اگر ممکن نباشد غير آن.) صحّتِ عمره آن است.

و بدان که شرط احرام، طهارت از حدث اصغر و اکبر نيست؛ پس جايز است احرام از جنب و حايض و نفسا، بلکه غسل احرام از براى حايض و نفسا، مستحبّ است.

مقصد سوّم : در واجبات احرام و آنچه متعلق به آنها است

اما واجبات در احرام، پس سه چيز است:

نيّت

اوّل . نيّت است؛ به آن که قصد کند احرام بستن از براى عمره تمتّع( و مثل آن است ساير موارد احرام؛ پس لازم است قصد امتثال و لوازم آن از تعيين نوع مطلوب از عمره يا حجّ و خصوصيّت قسم حجّ در آن موارد.) حَجَّةالاسلام به جهت اطاعت فرموده خداوند عالم. و معنى احرام بستن، چنانچه بعضى ذکر کرده اند: به «خود قرار دادنِ ترکِ امور چند است» که خواهد آمد، به جهت توجّه به مکّه به جهت اداى افعال معهوده.

تلبيه

دوّم: گفتن چهار تلبيه است؛ و صورت آن بنا بر احوط، بلکه اصحّ(اکتفاى به ما قبلِ «إنَّ» محتمل است، و احوط ضميمه است به آنچه در متن است و مذکور در اکثر روايات و فتاوى است. و وجوب کسر همزه متّجه است. و جايز است تکرار «لک» بعد از «وَالْمُلْک» مطابق يک روايت؛ و اکثرْ بدون تکرار است با تقديم «لک» بر «والْمُلْک» و ترک تکرار، مطابق اکثر روايات، با تقديم «لک» بر «والْمُلْک».)، اين است: «لبيک اللهم لبيک، لبيک لاشريک لک لبيک إن الحمد والنعمة لک والملک لاشريک لک».

و واجب است تصحيح اين فقرات، چنانچه تصحيح تکبيرة الاحرام و قرائت حمد و سوره و غير آن در نماز، واجب است. و احوط و أولى کسر همزه «إنَّ» و فتح کاف «الْمُلْک» است؛ و اگر تکرار «لک» بعد از «الْمُلْک» نمايد، بد نيست. و بدان که واجب است تعلّم آن اگر ندانسته باشد آن را؛ يا کسى تلقين کند او را. و اگر ممکن نشود، جمع کند(و اين احتياط است. و جواز اکتفاى به مصداقِ ميسور با ضمّ ترجمه معسور، و اکتفاى به ترجمه در صورت عدم قدرت بر مصداق ميسور ـ مثل جواز اکتفاى به استنابه در صورت عدم ميسور و عدم قدرت بر ترجمه ـ خالى از وجه نيست. و اخرس، يعنى لال، اکتفاى به تحريک لسان و اشاره به انگشت با عقد قلب مى نمايد و اگر ممکن نباشد، استنابه مى نمايد، مثل صبىِّ غيرِ متمکّن از تلفّظ و بدل آن از نيّت قلبيّه با تحريک زبان و اشاره به انگشت.) ميان تلفّظ به آن به هر نحو که ممکن شود و ترجمه آن و نايب گرفتن در گفتنِ آن.

پوشيدن جامه احرام

سوّم: واجب است قبل از نيّت و تلبيه، پوشيدن دو جامه اِحرام که يکى از آنها ستر کند ما بين ناف و زانو که آن را «اِزار» گويند، و ديگرى که آن را «رِدا» گويند آن قدر باشد که ساتر منکبين( به نحوى که ردا و ترَدّى به آن صادق باشد.) بوده باشد.

و بدان که ظاهرِ مشهور آن است(و همين قول ـ که عدم شرطيّت لبس ثوبين باشد، اظهر است ـ پس برهنه بودن يا پوشيدن مخيط، يا آنچه احرام بايد در آن نباشد، مانع از انعقاد احرام به نيّت و تلبيه نيست، اگر چه ترک واجب است. و محل لبس مقدمةً، قبل از نيّت و تلبيه است و استدامه لبس وجوب ندارد.) که پوشيدن اين دو جامه و کندن رخت دوخته خود، شرط احرام نيست اگر چه واجب است، و ظاهر بعضى اشتراط کندن رخت دوخته است؛ پس احوط آن است که( معلوم شد که واجب است لُبس ثوبين در حال احرام. و احتياط در صورت تأخير لُبس، در اعاده نيّت و تلبيه است.) قبل از نيّت و تلبيه، رخت احرام بپوشد.

شرايط لباس احرام

و شرط است(على الأحوط در مجموع موانع صلات در لباس.) در اين دو جامه که نماز در آنها صحيح باشد؛ پس کفايت نمىکند حرير و غير مأکول اللحم و متنجّس به نجاستى که معفوّ نباشد؛ و هم چنين کفايت نمىکند ازارى که بشره از آن نمايان باشد و احوط در ردا نيز ملاحظه اين شرط است.

و احوط تطهير اين دو جامه است يا تبديل آنها اگر نجس شوند در احوال احرام،(و اراده پوشيدن آنها اگر چه در غير ابتداى احرام باشد.) بلکه احوط مبادرت( اظهر عدم وجوب تطهير بدن در احوال احرام است.) به ازاله نجاست است از بدن نيز. و بعضى از علما(اقوى خلاف اين منع است، اگر چه احوط است.) منع نمودهاند از حرير خالص در جامه احرامِ زن و خالى از قوّت نيست، با آنکه احوط است. بلکه بعضى تصريح فرمودهاند که احوط آن است که زن در جميع احوال، حرير( اظهر جواز است در جميع احوالِ احرام، اگر چه احوط ترک است.) خالص نپوشد و احوط آن است که از جنس پوست نباشد، بنا بر آن که در عرف عرب، ثوب بر آن صدق نمىکند؛ و هم چنين منسوج بوده باشد، نه مثل نمد، ماليده باشند.

مقصد چهارم : در تروک احرام است

چون دانستى که حقيقت احرام، توطين نفس است بر ترک امورى که خواهد آمد، پس ناچار است از معرفت آن امور، بلکه احوط، مراجعه آنها است پيش از نيّت احرام تا قصد کفَّ از آنها نمايد، بلى التفات به آنها تفصيلاً در وقت نيّت احرامْ لازم نيست. و آن چند امر است:

شکار حيوان صحرايى

اوّل . شکار صحرايى که وحشى باشد، مگر در صورت خوف اذّيت از آن.و حرام است نيز خوردنِ آن و نگاه داشتن او، هر چند که مالک او بوده باشد قبل از احرام و به همراه خود آورده باشد، و [ نيز حرام است ]اعانت کسى که او را شکار کند به هر نوع از اعانت.

و اما شکار دريايى، پس باک به آن نيست و مراد به آن، حيوانى است که تخم و جوجه هر دو در دريا کند، و هم چنين حيوان اهلى مثل مرغ خانگى و گاو و گوسفند و شتر اهلى.

و هر شکار [ ى ] که حرام است، جوجه و تخم آن نيز حرام است. و اگر مُحرِمى صيدى را ذبح کند، مشهور آن است که(اقوى جواز احرام در ملابس غير ممنوعه در صلات است، اگر چه پوست يا غير منسوج باشد.) ميته خواهد بود در باره مُحرم و مُحل. و ملخ، در حکم شکار صحرايى است.

جماع و التذاذ

دوّم . جماع کردن با زن(چه اهل او باشد و چه اجنبيّه.) و بوسيدن و بازى کردن و نگاه کردن به شهوت(قدر متيقّن، قيديّت شهوت است براى نظر به اهل؛ و در قيديّتش براى نظر به غير اهل و غير نظر، تأمّلى است که خواهد آمد.)، بلکه مطلق التذاذ و استمتاع به زن.

و بدان که اگر کسى در احرام، جماع کند با زن يا مرد(با اختلاف طرفين و عدم اختلاف على الأظهر.)، چه در قُبل و چه در دُبر نه از روى نسيان و يا نادانى، پس اگر در عمره است، اگر پيش از سعى واقع شده، عمره او فاسد است و بر او يک شتر لازم است کفّاره بدهد و عمره را تمام کند و آن را اعاده مى کند.

و اگر عمره تمتّع باشد، پيش از حج آن را به جا مىآورد؛ و اگر وقت تنگ باشد، حج او افراد مى شود؛ پس بعد از حجّ، عمره مفرده به جا مى آورد و احوط اعاده حجّ است در سال آينده.

و هرگاه [ اين عمل ] بعد از سعى باشد، همان کفّاره تنها بر او لازم است.

و اگر در احرام حجّ اين عمل شود، اگر پيش از وقوف عرفه و مشعر بوده، حج او نيز فاسد است اجماعا، و واجب است آن را تمام نمايد و قضاى آن در سال ديگر(فورا و تفريق در حَجّتَين على الأحوط به نحوى که در تعليق در حکم چهارم ذکر نموده ايم.) نمايد؛ و هم چنين است اگر بعد از وقوف عرفه و قبل از مشعر بوده على الأشهر.و اگر بعد از وقوفين باشد، حج او صحيح است و همان کفّاره لازم است اگر پنج شوط(در سه شوط به نحو يقين، و در چهارم به نحو احتياط.) از طواف نساء ننموده و الاّ کفّاره نيست على الأظهر الأشهر، اگر چه احوط کفّاره است.و در کفّاره بوسيدن زن، خلاف است؛( احوط اين است که بوسيدن مُحرم زن خود را بدون شهوت، در آن يک گوسفند است، و با شهوت با امنا، يک شتر؛ و احوط اين است در شهوت بدون انزال ايضا؛ و احوط بلکه ظاهر جريان اين حکم است در بوسيدن اجنبيّه.) بعضى گفته اند که اگر از روى شهوت است، يک شتر است، و اگر نه از روى شهوت است، يک گوسفند است؛ و بعضى مطلقا يک شتر مى دانند و اين احوط است، بلکه خالى از قوّت نيست.

و اگر نگاه کند به غير اهل خود(به نحو محرَّم. و بدون امناء که قيد شده است بر او چيزى نيست على الأظهر جز اثم.) و انزال او شود، احوط آن که اگر مىتواند يک شتر و الاّ يک گاو و الاّ يک گوسفند.و اگر نگاه به اهل خود کند(از روى شهوت و گرنه چيزى بر او نيست اگر چه امناء شود. و هم چنين است حکم حمل اهل و مسّ او در تقييد به شهوت، لکن کفّاره يک گوسفند است.) و انزالش شود، مشهور يک شتر است.و اگر کسى دست بازى کند به شهوت بى انزال، پس بعضى گفته اند که يک گوسفند بر او لازم است؛ و با انزال، او را شترى لازم است( و احوط قضاى حج است در آن و مانند آن در محرَّم بر غير مُحرِم.).

عقد کردن

سوّم . عقد کردن زن از براى خود يا غير که مُحرم باشد يا مُحلّ. و هم چنين شاهد شدن بر عقد و اقامه شهادت( على الأحوط.) هر چند متحمّل آن شده باشد در غير حال احرام. و احوط

ترک خِطبه است(براى خود يا غير اگر چه هر دو مُحرم باشند، و اقرب جواز است، هم چنين تحليل کنيز و قبول آن.)، يعنى خواستگارى زن.و اما رجوع به مطلّقه رجعيّه، پس بىعيب است؛ و هم چنين خريدن کنيز هر چند به جهت استمتاع باشد؛ بلى اگر مقصودْ استمتاع در حال احرام بوده باشد، احوط ترک آن است، بلکه بعضى جزم به حرمت کردهاند، چنانچه احوط ترک تحليل کنيز است و قبول تحليل آن.و بدان که کسى که عقد کند زنى را در حال احرام براى مُحرمى و مُحرم دخول کرد، پس بر هر يک از ايشان يک شتر کفّاره است؛( با علم به حرمت. و هم چنين است تقييد در عاقد مُحل براى مُحرم با دخول. و هم چنين است مرأه مُحرِمه درتقييد، مثل مُحلّهاى که عالم است بهمُحرم بودن زوج و حرمت ازدواج با مُحرِم. و اقوى حرمت ابديّه است در عقد مُحرم براى خود با علم به حرمت.) و اگر دخول نکند، بر هيچ يک کفّاره نيست. و هم چنين کفّاره لازم است بر عاقد از براى مُحرم با دخول، هر چند عاقدْ مُحلّ باشد، بلکه بر زن که مُحلّ باشد هرگاه بداند که شوهر مُحرم است.

استمنا

چهارم . استمنا است، يعنى طلب نزول منى به دست يا غير آن هر چند به خيال بوده يا ملاعبه با زن خود يا کسى ديگر.

و بدان که انزال منى به استمنا، بعضى آن را مفسد حج دانسته اند( و اين قول احوط است در استمناى به مثل عبث به ذَکَر و نحو آن از محرَّم بر غير مُحرِم، پس ترک نشود احتياط به قضاى حج.)، مثل جماع کردن، و بعضى همان کفّاره تنها را واجب دانستهاند که يک شتر بوده باشد.

استعمال عطر

پنجم . استعمال طيب(حکم در غير ادهان طيّبه که متّخذ براى طيب هستند و غير اربعه که رابعش مردد بين ورس و عود است و ثلاثهاش مسک و عنبر و زعفران است، مبنى بر احتياط است و محل تأمّل است.)، يعنى بوهاى خوش، مثل مشک و زعفران و کافور و عود و عنبر، به بوئيدن يا ماليدن بر بدن يا خوردن يا پوشيدن چيزى که در آن بوى خوش بوده باشد، هرگاه اثر آن باقى است. و اگر محتاج به خوردن يا پوشيدن شود، دماغ خود را بگيرد.

و احوط بلکه خالى از قوت نيست، وجوب ترک استعمال رياحين(قوّت وجوب، مورد تأمّل است.) و غايت احتياط(رعايت آن لازم نيست على الأقوى.)، ترک بوئيدن ميوههاى خوشبو است، مثل سيب و بِه و شبه آن، اگر چه خوردن آنها ضررى ندارد؛ چنانچه ظاهر بعضى اخبار، دلالت مى کند بر هر دو مطلب.

و مشهور آن است که خلوقِ کعبه ـ و آن چيزى است که کعبه را به آن خوشبو مى کنند ـ( با خصوصيّتى در ساختن آن.) مستثنى است از حکمِ بوى خوش، و چون مشتبه است مصداق آن، احوط امساک است( در صورتى که معلوم باشد دخول ممنوع ـ ولو بحسب الاحتياط ـ در آن و معلوم نباشد تسميه به خلوق کعبه، و الاّ اقوى عدم حرمت است (للأصل).) از آن. و نيز استثنا کرده اند بوييدن بو را در وقت گذشتن از بازار عطّاران که در ما بين صفا و مروه واقع است، و احوط اجتناب است از آن نيز( و اقوى عدم وجوب اجتناب است با امساک بر انف.). و بدان

که کفّاره طيب( چنانچه در صحيح «زراره» است: «فَعَلَيه دَم»، و در صحيحه ديگر او و روايت «معاوية بن عمار»، موافق نقل اجماع از «منتهى» و «تذکره» و موافق احتياط است.)، کشتن يک گوسفند است.و بدان که احوط بلکه اقوى، حرمت گرفتن دماغ است از بوى بد، بلى فرار کردن از آن به تند رفتن، ضرر ندارد.

پوشيدن دوختنى

ششم . پوشيدن چيز دوخته است( اما منع از مخيط، پس به جهت نقل اجماع [ است ]؛ و چون احتمال اشاره به مخيطهاى معهوده، قائم است، پس عموم آن در غير موارد نصوص، مبنى بر احتياط است. و اما درع و سراويل و جامه مزرور و نحو اينها از چيزهايى که نايب مناب اينها مى شوند، مجتمعةً يا متفرّقةً، پس به جهت ورود نص در آنها [ است ]؛ مقتضاى آن، شمول به منسوج بلکه غير منسوج است با رعايت صدق عرفى يا نيابت از آن عنوان در اثر و شباهت در صورت.) و چيزى که شبيه به چيز دوخته باشد، مثل رختهايى که از نمد مى مالند به هيئت بالاپوش و کليجه و کلاه و غير آن؛و احوط اجتناب از مطلق دوخته است هر چند قليل باشد، حتى هميانى(اظهر جواز بستن آن است اختيارا.) که پول را در آن مىکنند و در کمر مىبندند، و چيزى که از براى ناخوشى باد فتق مىدوزند، مگر آن که ضرورتْ داعى شود به استعمال آنها، [ و ] در اين صورت احتياطا فديه بدهند، چنانچه هرگاه هر که محتاج شود به پوشيدن دوخته، فديه بر او لازم است که يک گوسفند باشد.(و هم چنين بر متعمّدِ غير مضطرّ، به خلاف ناسى و ساهى و جاهل که چيزى بر آنها نيست. و ظاهر، تعدّد کفّاره است به تعدّد صنوف مطلقا و تعدّد فرد على التّرتيب. و احتياط در تعدّد در دفعه واحده ترک نشود؛ و فر [ قى ]بين ابتدا و استدامه نيست؛ پس بر جاهلِ متذکّر است نزع آن بدون پوشانيدن سر، چنانکه خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى؛ و با ترک نزع، کفّاره بر او لازم است.و جايز است پوشيدن سراويل براى کسى که ازار ندارد، و در وجوب فديه مذکوره در متن در اين صورت تأمّل است.) و احوط گره نزدن رخت احرام است خصوصا ردا، و تکمه نکردن در آن، و به چوب يا سوزن بعض آن را به بعض وصل نکند.و بدان که حرمت پوشيدن دوخته، مختصّ مرد است بنا بر مشهور(و همين قول مشهور، اظهر است.)؛ پس جايز است از براى زن، پوشيدن آن، مگر «قُفّازَين» که قبل از اين چيزى بود که زنهاى عرب مى دوختند از براى حفظ دستها از سرما و در آن پنبه مى کردند، که احوط بلکه اقوى، اجتناب از آن است.

سرمه کشيدن

هفتم . سرمه کشيدن است به سياهى که در آن زينتى باشد، هر چند قصد زينتى نکند(در صورتى که براى علاج مرض نباشد.) و احوط اجتناب از مطلق سرمه است به قصد زينت.(يا سرمهاى که در آن بوى خوش باشد، چنانچه مشهور و مروى است.)

نگاه کردن در آئينه

هشتم . نگاه کردن در آيينه(در صورتى که براى عذرى از قبيل مرض نباشد، که صدق تزيّن نمى کند.)، و بعضى تصريح فرمودهاند که احوط ترک استعمال منظره است، يعنى عينک، مگر به جهت ضرورت و هم چنين نگاه کردن در آب صافى، و اقوى جواز هر دو است.

پوشانيدن تمام روى پا

نهم . پوشيدن موزه و چکمه است و جوراب و هر چه تمام پشت پا را بگيرد؛(و مانند چکمه و جوراب باشد، بلکه مطلقا با صدق لبس و پوشيدن على الأحوط. و در عموم منع براى زنان تأمّل است، و دور نيست مبنى باشد بر منع کشف قدمين در غير حال احرام، پس اين حکم احرام، عموم نداشته باشد؛ و عدم منع، پس عموم داشته باشد.) و بعضى تصريح کردهاند که ستر بعض، مثل ستر کلّ است، مگر موضع بند نعلين؛ و دليلش ظاهر نيست مگر آن که احوط است (لکن به احتياط استحبابى.).و هرگاه محتاج شود به پوشيدن خُفّين به جهت نبودن نعلين، احوط( استحبابا على الظاهر.) شکافتن روى آنها است.

فسوق

دهم . فسوق است، و مراد از آن، دروغ گفتن است؛( اظهر مقيّد بودن آن و سباب و مفاخرت است به آن که محرّم باشند بر غير مُحرِم، و کفّارهاى بر ارتکاب اينها نيست.) و بعضى الحاق سباب نموده اند؛ و بعضى مفاخرت را الحاق کردهاند؛ و بعضى مفاخرت را راجع به سباب کردهاند، چرا که مفاخرت، اظهار فضايل است از براى خود و سلب آنها از غير، يا اثبات رذايلى است از براى غير و سلب آنها از خود؛ و شبههاى در تحريم همه مذکورات نيست.

جدال

يازدهم . جدال است و آن، گفتن «لا واللّه» يا «بلى واللّه» است، و احوط الحاق مطلق يمين است(اگر به لفظ جلاله نباشد، اظهر عدم الحاق است؛ و اگر به لفظ جلاله باشد، ظاهر تحقّق حرام به مجرّد آن است.). و [ جدال ] در مقام ضرورت، به جهت اثبات حق يا نفى باطل، جايز است( و در صورت جواز، کفّارهاى نيست على الأظهر.). و بدان که اگر جدالْ صادق باشد، پس در کمتر از سه مرتبه، چيزى در آن نيست، بجز استغفار؛ و در سه مرتبه( پى در پى. و در حکم غير صورت تتابع با عدم تخلّل تکفير، تأمّل است در صادق و کاذب.)، يک گوسفند است.و اما دروغ، پس مشهور آن است که در يک مرتبه يک گوسفند و در دو مرتبه يک گاو(و اين موافق احتياط است، بلکه خالى از وجه نيست.) و در سه مرتبه يک شتر است.(و تخيير بين گاو و شتر، خالى از وجه نيست.)

کشتن حشرات بدن

دوازدهم . کشتن جانوران(بنا بر مشهور، و موافق با احتياط. و در خصوص شپش، حرمت قتل و القاى از جسد يا ثوب، خالى از وجه نيست؛ و حرمت القاى غير شپش، دليلى ندارد و شهرت هم بر آن ثابت نيست، بلى دور انداختن کنه خود يا کنه شتر خود، مورد احتياط است، و ظاهرِ جواز، نقل از احفظ است اگر سبب القاءِ ممنوع نباشد. و کفّاره اين حرام، قبضهاى از طعام، در جميع موارد است، على الأحوط.) که در بدن ساکن مى شوند، از بدن يا رخت، مثل شپش يا کيک و کنهاى که در شتر مىباشند، و هم چنين انداختن آنها است، بلکه از موضعى به موضع ديگر نقل کردن، که موضع اوّل احفظ باشد از براى اين.

پوشيدن انگشتر به قصد زينت

سيزدهم . انگشتر به دست کردن به جهت زينت. و باکى نيست به جهت استحباب آن. و بعضى تصريح فرموده اند به حرمت استعمال حناى به قصد زينت(عموم حرمت تزيّن بر مُحرم، محل تأمّل است.) در حال احرام، بلکه قبل از آن(محلّ اشکال نيست.) هرگاه اثر آن بماند تا زمان احرام و بعضى احتياط کرده اند از استعمال آن، هر چند نه به قصد زينت باشد.(محلّ احتياط نيست.)

پوشيدن زينت براى زنان

چهاردهم . از براى زن، پوشيدن زيور است به جهت زينت، مگر آنچه را که عادت به پوشيدن آن داشته پيش از احرام، پس باکى نيست به گذاشتن آن و در نياوردن آن به جهت احرام، الاّ آن که آن را اظهار نمى کند قصدا از براى زوج(يا از روى مسامحه و عدم تحفّظ.) و غير آن از مردان.

ماليدن روغن بر بدن

پانزدهم . روغن ماليدن است به بدن، هر چند که در آن بوى خوش نباشد(و اما اگر بوى خوش داشته باشد، پس جايز نيست قبل از إحرام أيضا، اگر رايحه آن بماند به نحو قطع تا حال احرام؛ و در صورت ارتکاب، تأخير إحرام با امکان تا زمان زوال رايحه لازم است. و فديه ماليدن روغنى که بوى خوش دارد، ذبح گوسفند است حتى با ضرورت على الأحوط.) على الأحوط بل على الأقوى، مگر به جهت ضرورت.

ازاله مو

شانزدهم . ازاله مو است از بدن خود يا غير خود، مُحِلّ باشد آن غير يا مُحرِم، هر چند يک مو باشد، مگر به جهت ضرورت، مثل کثرت شپش و درد سر و موى چشم که اذّيت کند، و باکى نيست به آنچه بىقصد کنده مىشود در وقت وضو بلکه غسل(يعنى به سبب وضو يا غسل، و اظهر عدم وجوب فديه است. و اما به سبب مسّ و وضع در غير طهارت، پس فديه جايز آن خواهد آمد که کفّى از طعام است.) و فديه سر تراشيدن، هر چند به جهت ضرورت باشد، «يک گوسفند» است يا «سه روز روزه»، يا صدقه «ده مُدّ بر ده مسکين»،(احتياط در رعايت اکثر از اشباع و مُدّ است.) و بعضى گفتهاند: «دوازده مُدّ بر شش مسکين»؛ و احتياطا اختيار گوسفند است(ظاهرا رعايت اين احتياط، لازم نيست مطلقا، حتى در متعمّد.).

و هم چنين هرگاه زير هر دو بغل خود را ازاله مو کند، بلکه زير يک بغل را على الأحوط بل الأقوى(بلکه اقوى، قول اصحاب است که در کَندن موى زير هر دو بغل، گوسفند است، و در موى يکى، اطعام سه مسکين است.). و هرگاه دست بکشد به سر يا به ريش خود و يک مو يا دو مو(بلکه چيزى از مو مطابق نصّ و فتوى. و عنوان ساقط شدن مو به مسّ لحيه يا وضع يد بر آن يا سر، با عدم اطمينان به ساقط شدن مو، غير ازاله غير عمديّه است که فديه ندارد، اگر چه هر دو جايز است. و هم چنين جايز است بدون فديه، ازاله ناسىِ حکم يا جاهلِ به آن على الأظهر.) بيفتد، يک کفّ از طعام، صدقه کند.

پوشانيدن سر براى مردان

هفدهم . پوشانيدن مرد است سر خود را حتى به گِل و حنا و حمل چيزى بر سر على الأحوط؛( احتياط مربوط است به ما بعدِ «حتّى»، يعنى ستر به غير معتاد، زيرا در حرمت تغطيه سر که متيقّنِ آن، ستر به معتاد است، خلافى نيست.) و احوط و اولى، ترکِ پوشانيدن است به بعض بدن، مثل دست، اگر چه اظهر جوازِ آن است( اظهريّت در غير موارد ضرورت عرفيّه يا شرعيّه مثل طهارت، اگر چه مستحبّ باشد، محلّ تأمّل است، اگر چه خالى از وجه نيست بر طبق عموم صحيح «معاوية بن عمّار».) و گوشها ظاهرا از سر محسوبند.

و در حکم سر است بعض سر، الاّ آن که استثنا شده از آن، گذاشتنِ بندِ خيکِ آب بر سر، و دستمالى که بر سر به جهت صداع بندد، و اشهر و اظهر جواز پوشيدن رو است از براى مرد؛ و قول به منع، شاذّ است(و منسوب به «إبن أبي عقيل» است. و هم چنين است قول شيخ در «تهذيب» به لزوم کفّاره به اطعام مسکين مطابق ظاهر صحيح «حلبي» که محمول بر استحباب است.) و در حکم پوشانيدن سر است ارتماس در آب بلکه مطلق مايع.(تعميم، مبنىّ بر احتياط است.)و بدان که فديه پوشانيدن سر، يک گوسفند است، و احوط تعدّد فديه است( و در صورت تخلّل تکفير، اقوى تعدّد فديه است.) به تعدّد پوشانيدن، خصوصا هرگاه بى عذر باشد، خصوصا هرگاه مجلس متعدّد باشد.

پوشانيدن رو براى زنان

هجدهم . پوشانيدن زن است روى خود را به نقاب و غير آن(و در غير حال ضرورت، مانند تحفّظ از مگس و نحو آن در حال خوابيدن، چنانچه در صحيح «زراره» است.) و هم چنين بعض آن را، مگر آن قدرى که مِن باب المقدّمه به جهت پوشانيدنِ سر از براى نماز از اطراف رو پوشيده مىشود، و بعد از نماز، فورا آن را مکشوف نمايند(يا اسدال نمايند در نماز و بعد از آن.).

و جايز است به جهت رو گرفتن( بلکه مطلقا و اختيارا و تا حدّ نحر، يعنى پايينتر از ذَقَنْ که داخل وجه است على الأظهر.) از نامَحرَم که طرف چيزى را که بر سر زده است از چادر و غيره، پايين بيندازد تا محاذى بينى بلکه ذَقَن؛ بلکه بعضى واجب دانسته اند(بلکه صدق اسدال و آويزان کردنِ جامه بر رو، کافى است در جواز على الأظهر، و تحفّظ از رسيدن آن به رو لازم نيست.) که آن را به دست يا به چوبى دور از رو نگاه دارد که از قبيل نقاب نشود، و الاّ يک گوسفند کفّاره بر او لازم است و اين قول احوط است، بلکه خالى از قوّت نيست.( شايد وجه آن استفاده مساوات احرام زن در رو با احرام مرد در سر است در جميع احکام از بعضى روايات، و در اين استفاده تأمّل است. و قول به وجوب گوسفند در تغطيه رو، منقول از شيخ در «مبسوط» و «حلبي» است.)

استظلال براى مردان

نوزدهم . سايه قرار دادنِ مردان است بالاى سر خود در حال منزل طىّ کردن، به مثل هُودج و چَتر و نحو آن، چه سواره باشد چه پياده على الأحوط.(احتياطْ راجع به تعميمِ به پياده است و اين تعميمْ اقوى است.)و احوط آن است که به پهلوى مَحمِل و هر چيزى که بالاى سر آن نباشد، استظلال نکند؛ اگر چه جواز راه رفتن در سايه محمل و هر چيزى که بالاى سر نباشد،( احوط ترک سايه انداختن از آفتاب است اگر چه منحرف از بالاى سر باشد با چيزى که در سر ممنوع است.) خالى از قوّت نيست، و جايز است جميع آنها در وقت منزل کردن، هر چند رفت و آمد در کارهاى خود کند و ننشيند، اگر چه احوط ترک است در وقت تردّد.(براى حوايج در غير خانه و خيمه و نحو آنها و اين احتياط ترک نشود.)

و هم چنين [ استظلال ] جايز است در وقت ضرورت به جهت شدّت سرما يا گرما يا باران و لکن کفّاره مى دهد؛ و از براى زنها بلکه اطفال، جايز است بى کفّاره.

و فديه سايه انداختن يک گوسفند است؛ و احوط آن است که اگر بتواند از براى هر روزى( اظهر جواز اکتفاء به يک کفّاره است بعد از مُحِلّ شدن در هر يک از احرام حجّ و عمره؛ و ظاهر اين است که فرقى بين مختار و مضطرّ در غير استحقاق عقوبت و عدمش نيست در تظليل.) يک گوسفند بدهد.

بيرون آوردن خون از بدن

بيستم . بيرون آوردن خون است از بدن خود نه غير، هر چند به خراشيدن بدن باشد، يا مسواک کردن(على الأحوط به جهت احتمال صحيح «معاوية بن عمّار» تسويغ ادماء براى ضرورت دينيّه استحبابيّه را، به نحوى که با کراهت به معنى اقليّت ثواب منافات ندارد.) باشد اگر بداند که موجب آن مى شود( اين قيد معتبر است در غير استياک ايضا، زيرا اخراج احتمالى دَمْ، محکوم به حرمت نيست.)؛ و جايز است در حال ضرورت( و فديه هم ندارد، بلکه در صورت اختيار که حرام است، فديه ندارد على الأظهر.)؛ و بعضى گفته اند که کفّاره آن گوسفندى است، و بعضى گفته اند اطعام يک مسکين.

ناخن گرفتن

بيست و يکم . ناخن گرفتن(و بر ساهى و ناسى و جاهل، چيزى از اثم يا فديه نيست.) هر چند بعض ناخنى باشد(لکن محتمل است فديه بعض، قبضهاى از طعام باشد در صورت اذيّت، نه مُدّى از طعام که فديه قاصّ کامل است مطلقا.)، مگر آن که اذيّت او کند، مثل آن که بعض آن افتاده و بعض ديگر آن، او را اذّيت کند، پس فديه مىدهد. و فديه آن بعض، يک مُدّ از طعام است، چنانچه فديه ناخن تمامى، همان است.

و اگر مجموع ناخن دست و پا را در مجلس واحد بگيرد( با عدم تخلّل تکفير، براى هر ظُفرى در اثناء هر يک از دستها و پاها، و گرنه متّجهْ کفايت مدّ است براى هر يک از ناخنهاى باقى مانده در دستها يا در پاها.اظهر کفايت مدّ است براى هر يک از ناخنهاى دستها يا پاها در صورت نقصان اصابع از ده؛ و در صورت زيادتى بر ده، احوط مُدّ است براى هر يک ناخن.در صورت گرفتن تمام ناخنهاى دستها و بعضى ناخنهاى پا، بر اوست گوسفندى براى دستها و يک مدّ براى هر يک از ناخنهاى پا، هم چنين در عکس.و اگر ناخنهاى دستها را گرفت و تکفير به گوسفند کرد، پس از آن ناخنهاى پا را گرفت، گوسفندى براى ناخنهاى پاها لازم است.در گرفتن ناخنهاى يک دست، با ناخنهاى يک پا، اظهر کفايت مدّ است براى هر ناخنى؛ و هم چنين است در صورت نقصان از مجموع ده ناخن دست يا پا به مقدار کمى، که گوسفند لازم نيست.در گرفتن ابعاض ناخن در مجلس واحد، تعدّد کفّاره نيست، و با تعدّد مجلس، احتياط در تعدّد است.اگر به فتواى مُفتى تقليمِ ظُفْر نمود، پس ادماء نمود، بر مُفتى يک گوسفند است، و بر مباشر که جاهل بوده، چيزى نيست، نه از جهت تقليم [ و ] نه از جهت اخراج خون. و اگر متعمّد باشد در اخراج خون، بر مفتى چيزى نيست، و اگر عمل به فتوى به ادماء باشد، اظهر عدم وجوب کفّاره بر مفتى است.و در صورت تعدّد مفتى، دفعةً يا على التعاقب، اظهر وجوب کفّاره مذکوره است بر مستندٌاليه عمل، خواه شخص واحد باشد يا مجموع، که توزيع بر ابعاض مىشود، يک گوسفند در ادماء به تقليم يک ناخن، واللّه العالم.

)، يک گوسفند لازم است، و اگر دستها را در يک مجلس جدا، و پاها را جدا بگيرد در مجلس ديگر، دو گوسفند لازم است.

کندن دندان

بيست و دوّم . کندن دندان است، هر چند خون نيايد( اظهر محکوميّت آن است به حکم اِدماء؛ پس در صورتى که ادماء نباشد، حرمت ندارد؛ و در ضرورت خون آوردن هم به کندن دندان، حرمت ندارد، و على اىّ تقدير حتى در حال حرمت و اختيار، فديه ندارد على الأظهر.) و بعضى گفته اند که کفّاره آن يک گوسفند است و آن احوط است.

کندن درخت و گياه

بيست و سوّم . کندن( و بُريدن و نحو آنها. و بدان که مقتضاى موثّقه «زراره»، ثبوتِ تحريمِ مذکور است در حرم مدينه، در غير دو چوب ناضح؛ و شيخ عمل به آن کرده است، لکن در اين که حکم، حرمت است نه کراهت، تأمّل است.) درخت و گياهى که در حرم روييده باشد، مگر آن که در ملک يا منزل او روئيده باشد، و يا آن که خود، آن را کاشته باشد.

و استثنا شده است از اين [ حکم ]، «اِذخر» که گياهى است معروف و درخت ميوهها و درخت خرما.

و اگر درختى را بکَند، جمعى گفته اند( با سبق اضافه بر روئيدن، به نحوى که صدق کند داخل شدن روئيده شده بر شخص در محلّ او.) که اگر بزرگ باشد، يک گاو کفّاره مى دهد؛ و اگر کوچک باشد، يک گوسفند؛ و اگر بعض درخت باشد، قيمت آن را.

و در گياه، کفّاره نيست بجز استغفار، و جايز است گذاشتن شتر خود را که علف را بخورد و لکن خود، به جهت او قطع نکند.

و بدان که اين حکم، مختصّ مُحرِم نيست، بلکه در باره همه کس ثابت است( و اين قول، موافق احتياط است، در صورتى که در درخت کوچک و در بعض درخت، رعايت عدم نقصان از قيمت بشود.).و باکى نيست به راه رفتن به نحو متعارف، اگر چه موجب قطع بعض گياه حرم بشود.( در تکليف تحريمى و در وجوب فداء على الظاهر.)

حمل سلاح

بيست و چهارم . سلاح برداشتن، مثل شمشير و نيزه و هر چه يراق و آلت حرب گويند، مگر به جهت ضرورت( اطلاق حکم به صورت علم به قطع و عدم ضرورت، مورد تأمّل است.)، و صريح بعضى، دخول مثل زره و خوُد و شبه آن از آلات حفظ نه دفع، در مفهوم سلاح است(خالى از تأمّل نيست.). و احوط عدم همراه داشتن سلاح است(منصوص، پوشيدن است يا آن که صدق کند سلاح بر او است، پس همراه داشتن سلاح، حرمت ندارد على الأظهر، واللّه العالم.)، هر چند به تنِ او نباشد، واللّه العالم.

Powered by TayaCMS